امروز با حال نسبتن خوبی از خواب بیدار شدم؛ روی مود خوبی بودم و روز خوشگلی ام هم بود! دوشم را گرفتم؛ آماده شدم و از خانه زدم بیرون! پسرک را ( همان که پس از چند روز پافشاری توانسته بودم راضی کنم که نمیخواهم هیچگونه رابطه ای را آغاز کنم) دوباره در مترو دیدم! چه دنیای کوچکی! سلام کردیم! خنده ام گرفته بود؛ خیلی خنده ام گرفته بود؛ حتا از فکر کردن بهش هم خنده ام میگیرد! به کارهامان ادامه دادیم؛ داشت کتاب میخواند؛ "مردگان بی کفن و دفن"[ژان پل سارتر]! داشتم کتاب میخواندم: "عمو جان" [فیودور داستایفسکی]! تلاش کردم بهش نگاه نکنم. تلاش میکرد بهم نگاه نکند. دست و پایش را گم کرده بود! حتا میخواست جایش را عوض کند ولی نکرد! کتاب خواندیم! با هم پیاده شدیم! برایم سری به معنای بدرود تکان داد. بهش لبخندی زدم! و مانند میگ میگ رفت! یا بهتر است بگویم فرار کرد!دارم "اینگونه" شاهین نجفی را میگوشم. این آهنگ غمگینم میکند. یک چیزی در درونش هست! یک نوع غم! احساس رخوت و دردی شدید؛ هیچ واژه ای نیست که بتواند آنچه میخواهم بگویم را بیان کند. یک غمی در این آهنگ هست! یک غم لعنتی! تعقیب روز و شب سایه ها؛ غمی که دوستش دارم! دوست دارم همه زندگی ام را بگیرد! خودم دارم می بینم. هر شب تجاوز به یک خاطره؛ دارم با تک تک سلولهای خودم احساس میکنم که دارد غمگینم میکند؛ سیل عرق زیر این روسری؛ و اجازه میدهم ادامه بدهد. اجازه میدهم تک تک سلولهایم را درگیر کند؛ آتش شدن زیر حجم تنت؛ میخواهم همه زندگی ام را بگیرد! آثار چنگ تو روی بدن؛ میخواهم همه زندگی ام را بگیرد این غم؛ رویای بیهوده ی بوسه ها ....
برچسب:
نویسنده: بردیا حبیبی
تاريخ: يکشنبه
14 آبان
1402 ساعت: 12:07